سفرنامه حافظ
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم بلیت آنتالیا را
بَـرَم وی را به ترکیه به خرج حضرت حافظ
که مجانی ببیند وی هی آنجاهای زیبا را
کنار ساحلش دارد درخت نخل دریایی
به طوری که فراموشش کنی از بیخ دریا را
درخت نخل دریایی، چه چشم انداز زیبایی!
چه چشم انداز زیبایی؟! خودت حل کن معما را(!)
به زعم بنده(یعنی که به زعم حضرت حافظ)
همینجا حضرت آدم نموده یافت حوا را
همینجا حضرت شیرین شده دلدادهی خسرو
همینجا حضرت مجنون بهدست آورده! لیلا را
سفرنامه نباشد این، بوَد یک آفِر ویژه!
ولی تنها به شرطی که به دست آرد دل ما را
از : مهدی استاداحمد
مسیر زیرزمینی
هست تو پایتختی که میبینی
یه عالمه مسیر زیرزمینی
کلی تونل، یهعالمه راهروئه
یکی از این راهــروها متروئه
اگر میخوای بدون تاخیر بری
تو شهر ما بهتره از زیر بری
تونلها بهترین مسیر شهرن
مسیــرهای اصلی زیر شهرن
تو شهر ما تو زندگی تو بازی
اگر که رو بازی کنی میبازی
درسته شهر ما ترافیک داره
اما به جاش یه متروی شیک داره
مترو بهغیر امر حمل و نقلش
یهعالمه چیز داره واسه نقلش
دکهی عطر و ادکلن فروشی
بچهای که میفروشه بندِ گوشی
گیرهی سر، رندهی سیبزمینی
فرفره و مسواک و کفش چینی
میاره توی واگن زنونه
[سه نقطه] چون بچه شاید بخونه
خلاصه اینکه متروی شهر ما
یه چیزیه شبیه خواب و رویا
بهخاطر اینه که نوع بشر
تو مترو هی گیر میکنه لای در
اگر میخوای بدون تاخیر بری
تو شهر ما بهتره از زیر بری
تو شهر ما تو زندگی تو بازی
اگر که رو بازی کنی میبازی
از : مهدی استاداحمد
تکراری
مثل داورها که سوتی هایشان تکراری است
درفشانی های برخی همچنان تکراری است
یـــــک نفر فکری به حالٍ این مجردها نــــــکرد
در به در گشتن پی جا و مکان تکراری است!
نامـــــزد جان! از غم نســــل جوان دیگر نــگو
رای من مال خودت، نسل جوان تکراری است
در نگاه ٍ مـــــردم یارانـــــه خور! ایـــــــن روزها
گردش روز و شـــب و تکرار آن تکراری اســــت
خنده بر لب های محرومان نشاندن مشکل است
دیدنٍ لبـــخندٍ از ما بهــــتران تکــــراری اســت
آن تعارف های صاحــب خانه را جـدی نگــــیر
این که می گوید کجا؟ امشب بمان! تکراری است
بندرٍ ما بـس که دارد نقــــطه های دیـــــدنی
گاه حتی دیدنی های جهان تکراری اســـت!
در خــــیابان های شــــهرم، روز روشن دیدنٍ
خودفروشی بابت یک لقمه نان تکراری است
کشـــوری که سال ها خوابیده بر روی گسل
مطمئناْ هی تکان پشت تکان تکراری اســت
( خوب فهمیدی عزیزم، بنده هم فهمیـده ام
در دو مورد قافیه آن هم « تکان» تکراری است !)
خنده ام می گیرد از اخبار! اما چاره چیــــست
جوک شنیدن از مقامات و سران تکراری است
کفـــتر و خــــرگوش را بیرون کشیـــدن از کلاه
فــیل کردن در میـــان استــکان تکراری است!
پول مردم را زدن در جیب، دزدی، اخـــــتلاس
گاه در انظار و گاهی هم نهان! تکراری است
قصد مطرح تر شدن داری اگر، شعــری نخوان
شعر خوانی در حضور این و آن تکراری اسـت
در پــی مضــمون دیـــگر باش جــان مــــادرت
گرگ و گله، خر لگد، سگ استخوان، تکراری است
این ردیـــف لامروت عین چســــب آهـن است
آخرٍ این بیت هـــم آمد هــمان ( تکراری است)
بیت بــــعدی را نمــــی گویم ، چرا که بعد ازین
آنچه می خواهم بگویم بی گمان تکراری است
از : راشد انصاری
محکمه
روزی ز جورِ خصمِ ستمگر، ظلامهای
بردم به نزد قاضی صلحیهٔ بلد
دیدم سرای تیرهٔ تنگی بهسان گور
تختی شکسته در بن آن هِشته چون لحد
میزی بلند و صندلیی کهنه پای آن
بر صندلی نشسته سیاهی درازقد
سوراخ رخ ز آبله و چانه از جذام
خسته سرش ز نزله و چشمانش از رَمد
از سبلتش بریخته چون گرگِ پیر پشم
وز گردنش بر آمده چون سنگپا غُدد
تقویم پیشروی و نظر بر خط بروج
همچون منجمی که کند اختران رصد
بر روی میز دفترکی خط کشیده بود
چون لاشهٔ برآمده سُتخوانْش از جسد
پهلوی آن دواتی و در جنب آن دوات
پاکت سه ـ چاردانه و استامپ یک عدد
سوی دگر ز خانه حصیری و چند طفل
زالی خمیده قد ز نفاثاتِ فی العُقَد
طفلی به گاهواره، کنیفی به زیر آن
بندی ز گاهوره فروبسته بر وَتد
دیگی و کمچهای و سبویی و مِتردی
آلوده در ازل شده، ناشسته تا ابد
قاضی به صندلی چو به پشمِ شتر قِراد
در خدمتش پلیسکی استاده چون قِرد
کردم سلام و گفت «علیکم» ز روی کبر
زیرا که بود مُمتلی از نخوت و حسد
دادم عریضه را و سپردم بهای تمبر
گفتا بیا به محکمه اندر صباحِ غد
هر دم که شَدّ رَحل نمودم به حضرتش
گفتم که «یا الهی، هیّی لنا رَشد»
یک روز گفت: «از پی خصمت، ز محکمه
احضارنامه رفته و هستیم درصدد
سبز و سفید و سرخ فرستادهایم باز
دیگر نمانده مهرب و ملجا و مُلتحد
لوح مزار
مردی که در این گوشه به خاک است تنش
دق کرد و جوان مرگ شد از دست زنش
ای رهگذر! آهسته، که خونین دلِ او
لرزد به تنش هنوز و تن در کفنش
زن گرچه کنون رخت عزایش به بر است
امّا به دل از عروس هم شادتر است
خوش رقصد و شگند و در این سترِ سیاه
«بشتاب، که آزاد شدم» مستتر است
مردِ تو چرا جوا ن شتابد در خاک؟
از ننگِ تو، تا نجات یابد در خاک
دست از سر مردِ مُرده بردار، ای زن!
بگذار که آسوده بخوابد در خاک
از : مهدی اخوان ثالث
آن روی سکه
اگر چه نزد مردم ناشناسم
همیشه با مدیران در تماسم
گهی در خودروی ایشان سوارم
گهی در دفتر ایشان پلاسم
کنون از لطف ایشان جا گرفته
هزاران بانک در جیب لباسم
منم اِندِ نبوغ اقتصادی
همه ماتند از هوش و حواسم
نه از این دزدکان آفتابه
که در شغل شریفم باکلاسم
بگیرم وام های اختصاصی
ز سوی دوستان حق شناسم
“چگونه شکر این نعمت گزارم”
مگر “نقداً” عیان گردد سپاسم
به لطف این عزیزان پشت گرمم
به کلّی فارغ از بیم و هراسم
بسوزاند دماغ حاسدان را
اگر مهر خروج آید به “پاس”ام
بزن سکه ز تصویر من ای بانک!
که بنده قهرمان اختلاسم…
از : سعید سلیمان پور ارومی
ممنون میشم اشعار زیباتری در وبلاگ تون بکار ببرید در کلا خوب بود
خوبه فقط تعدادش کمه